سوزان کین نویسنده کتاب "سکوت، قدرت درونگرا" در مطلبی در وبلاگ خود به احساس معلمان نسبت به دانش‌آموزانِ‌‌ ساکتِ کلاس می‌پردازد. او معتقد است که بسیاری از معلمان، تفاوت دانش‌آموزان را درک نمی‌کنند و بازخوردهایی که در اختیار آنها و والدینشان می‌گذارند، سازنده نیست.

susancain

"چرا بسیاری از افراد کارآمد، دبیرستان را بدترین دوره عمرشان می‌دانند و چرا این برای ما عادی است؟ " پاسخ او این است که دانش‌آموز در کلاس درس انتخابی ندارد و نسخه پیشنهادی برای فعالیت کلاسی، کاملا برونگراست. خوشبختانه معلم‌هایی هم هستند که این را درک می‌کنند که بعضی از دانش‌آموزان با داشتن ایده‌های خلاقانه قادر به بیان آن در برابر تمام دانش‌آموزان نیستند و به دنبال تعامل مناسب‌تر با دانش‌آموزان درونگرا هستند.

او نگران این موضوع است که اکثر معلمان دانش‌آموز "ایده‌آل" را برونگرا می‌داند و این می‌تواند به دانش‌آموز منتقل شود و نوعی بیزاری از خود را درونشان رشد دهد. او می‌پذیرد که آموزش به دانش‌آموزانِ درونگرایی که علاقه به تعامل با کلاس یا تطابق خود با محیط ندارند مشکل است؛ نمی‌توان به راحتی از میزان یادگیری آنها مطلع شد و به نظر نمی‌رسد نسبت به درس علاقه نشان دهند یا تحت‌تاثیر معلم قرار گیرند. این در صورتی است که بسیاری از دانش‌آموزان ساکت ممکن است درس را مفید و موردعلاقه خود بدانند و از تدریس معلم رضایت داشته باشند و تنها تمایل به ابراز آن در جمع را ندارند.

سوزان کین می‌خواهد نسل بعدی کودکان ساکت، قدرت خود را دریابند. از نظر او آموزش گروهی کودکان صرفا مدلی مقرون‌به‌صرفه با مزایای خود است و بهترین مدل ممکن نیست. اگر دانش‌آموز با آموزش و تعامل یک نفر با یک نفر راحت‌تر است، اشکال از او نیست. فقط با مدل معمول فضاهای آموزشی و کاری جور نیست. شاید بتوان فضاها را به افراد نزدیک کرد و زمان تطابق افراد با فضاها گذشته است.

Homeschooling_Introvert

"اما تفاوت درونگرایی و خجالتی بودن چیست و چرا این دو را به هم ربط می‌دهیم؟" سوزان کین در زمینه ارتباط درونگرایی و برونگرایی افراد را در چهار دسته درونگرای دلواپس، درونگرای آرام، برونگرای دلواپس و برونگرای آرام قرار می‌دهد و برای مثال بیل گیتس را از گروه درونگرایان آرام می‌داند. این تقسیم‌بندی تا حدی با مدل پنج‌عاملی شخصیت تطابق دارد؛ مدلی که برونگرایی (به معنای لذت‌ و شادی‌جویی) و نوروتیک (به معنای هیجانی و نگران بودن) را دو صفت مجزا می‌داند.

دلیل ارتباط دادن درونگرایی به خجالتی بودن این است که این دو حالت، دارای نمود بیرونی یکسانی هستند؛ یک دانش‌آموز درونگرا و یک دانش‌آموز خجالتی هر دو جلوی کلاس صحبت نمی‌کنند و داوطلب نمی‌شوند اما فرد خجالتی دوست دارد که این کار را بکند ولی فرد درونگرا در بیشتر موارد علاقه چندانی به مورد توجهِ جمع بودن ندارد. دلیل دیگر این است که خجالتی بودن اگر مانعی در برابر تعامل اجتماعی فرد باشد به کناره‌گیری از جامعه و نوعی درونگرایی می‌انجامد. به خجالتی‌ها می‌توان کمک کرد اما مشکل از جایی شروع می‌شود که بخواهیم درونگراهای آرام (و بدون خجالت) را مجبور به بروز رفتارهای برونگرایانه کنیم.

"خجالتی بودن با اضطراب اجتماعی چه فرقی دارد؟" خجالتی بودن در نگاه کلی حالت کمرنگی از اضطراب اجتماعی است. اگر فرد خجالتی در شرایط سختی قرار بگیرد ممکن است حالت‌های اضطرابی در او بروز کنند. هرچند امکان بروز حالت‌های اضطرابی در کسانی که خجالتی نیستند هم وجود دارد. این دو از این نظر کاملا متفاوتند که خجالتی بودن یک خصوصیت شخصیتی است در صورتی که اضطراب اجتماعی یک اختلال روانی‌ست. فرد ممکن است خجالتی بودن خود را بپذیرد و از آن راضی باشد اما فرد با پذیرش اضطراب اجتماعی خود به دنبال کنترل آن و رها شدن از علایم اضطرابی آن خواهد بود.  

در نهایت اینکه درونگرایی، خجالتی بودن و اضطراب اجتماعی با وجود شباهت‌های بیرونی؛ در درون فرد یکسان نیستند و به یک گونه نیز نمی‌توان با آن برخورد کرد. هر چند امکان هم‌پوشانی آنها نیز وجود دارد. برای من این‌گونه بود: من درونگرا هستم و این را پذیرفته‌ام، با خجالتی بودنم راحت هستم و در مواقعی در مدرسه و دانشگاه از اضطراب اجتماعی رنج کشیده‌ام.

فرد و جامعه می‌بایست درونگرایی را به عنوان یک صفت شخصیتی بپذیرند و آن را ارزشمند بدانند و شرایط مدارس و نهادها را مناسب برای همه طیف برونگرایی-درونگرایی طراحی کنند، در صورتی که باید در  مدرسه به خجالتی‌ها کمک شود تا در مواقعی که علاقه به مشارکت و بروز خود دارند از پس تعاملات اجتماعی برآیند و اضطراب اجتماعی نیازمند درک بیشتر و روند درمان است. در آموزش به دانش‌آموز دارای اضطراب اجتماعی، اولویت اول کمک به او در مهار علایم جسمی و روانی اضطراب است و پس از فرو نشاندن اضطراب او، می‌توان روند آموزش را پیگیری کرد.