اگر علم را -به صورت غیردقیق- شناخت و شرح عینی جهان بدانیم؛ هنر در مقابل آن با زیبایی شناسی، تخیل، بروز احساسات و معناسازی تعریف می‌شود. علم را طبق حقایق از پیش مشخص‌شده به ما می‌آموزند؛ پس محتوای اکثر کلاس‌ها مشابه است و مهم‌ترین موضوع در آموزش علم؛ مهارت انتقال موضوع و استفاده از مثال‌ها و روش‌های بیان ساده‌تر موضوعات است ولی در مقابل آن هنر قرار می‌گیرد که نقطه شروع و پایانی برایش متصور نیست و هر یک از معلمان از نگاه خود آن را تعریف و آموزش می‌دهد.

بدین‌گونه هدف آموزش علم، شناخت حقایق آشکارشده‌ی جهان و هدف هنر ساخت زیبایی و معنای تازه است. بله این یک نوع نگاه است که نظریه راست‌مغزی و چپ‌مغزی از آن حمایت می‌کرد اما همان‌گونه که این نظریه رد شده است؛ اظهارات بالا هم تا حدی مردود به نظر می‌رسند.

art+science

جدایی علم و هنر کم‌کم بی‌معنا می‌شود و نگاه هنری به آموزش علم و نگاه علمی به آموزش هنر جای آن را می‌گیرد. علم را مانند هنر می‌توان با الهام از فرهنگ و جامعه ساخت و اصول هنر را به صورت علمی آموخت. امروزه هر آموزشی یک هنر است و با درک زیبایی‌شناختی، تخیل، احساسات و مفهوم‌سازی انسان‌ها در ارتباط است. به علم -به‌مانند هنر- می‌توان به صورت چندوجهی نگریست و در کلاس هر معلمی آن را به گونه‌ای مختلف شنید.

همانگونه که آموزش علم به صورت مرحله‌به‌مرحله و بدون مشارکت دانش‌آموز خسته‌کننده و کم‌بازده است، آموزش هنری گام‌به‌گام و خشک که امکان درگیری عاطفی با اثر هنری را نمی‌دهد از علاقه دانش‌آموزان به هنر کم می‌کند؛ پس عنوان درس ارتباطی با آموزش هنرمندانه آن ندارد.

شاید وقت آن رسیده که علاوه بر دروس مقرر شده، به کلاس درس به عنوان فرصتی برای خلق مفهوم در یک جامعه کوچک نگاه کنیم.